بارانه و آفتابه
ژوئیه 4, 2008 at 11:41 ب.ظ. بیان دیدگاه
جلسه ی اول درس ادبیات بود ، استاد وارد کلاس شد ، بعد از سلام و علیک خوش و بش با جمیع دانشجویان ، توضیحی در خصوص درس ادبیات داد و اینکه سه واحد هست و … ، بعد هم چون جلسه ی اول بود تصمیم گرفت که با دانشجویان و رشته ای که در اون تحصیل میکنن آشنا بشه … از ردیف اول هر دانشجو خودش رو معرفی میکرد و استاد هم از بعضی ها میپرسید که آیا معنی اسمشون رو میدونند یا اینکه چی شد که این اسم رو براشون انتخاب کردند …
نوبت رسید به یکی از خانم های همکلاسی ، خودش رو معرفی کرد : بارانه (…) ، استاد ازش پرسید که چی شد که این اسم رو براش انتخاب کردند و اون خانم هم در جواب گفت : روزی که به دنیا آمدم باران بود و اسم من رو گذاشتند بارانه … خوب راستش من بچه ی شری بودم و هستم ، نتونستم جلوی زبونم رو بگیریم و فورا گفتم : استاد روزی که ما به دنیا اومدیم آفتاب بود یعنی باید اسم ما رو هم میذاشتن آفتابه ؟! کلاس منفجر شد و صدای خنده ی بچه ها رفت روی هوا … استاد بدجور عصبانی شد و من رو از کلاس بیرون کرد ضمن اینکه بهم گفت درس رو حذف کنم …
اون خانم همکلاسی هم هر بار چشمش به من بیچاره می افتاد یه اخمی میکرد و میرفت که انگار ارث پدرش رو طلب داره ! به من چه که اسمش بارانه بود ؟! امروز بعد از گذشت چند سال خانم بارانه رو توی مهندسین مشاور دیدم ، سلام و احوال پرسی کردم و خوشبختانه ایشون تحویل گرفتند و بعد هم متوجه شدم که یکی از مسئولین کنترل صورت وضعیت ها ایشون هستند ، فکر کنم بدبخت شدم !
ورودی دستهبندی شده در: اخبار ایران, خاطرات, دانشگاه. برچسبها: همکلاسی, استاد, باران, دانشگاه, دانشجو, دختر, عصبانی.
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید